تبليغاتX
ّّّّّ"(دلنواز )"
*(بنام نامی زیباییهاوبنام لحظه های عاشقی)*
okvp6d-1-.jpg
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:29 PM  توسط (دلنواز)  | 

بزن باران / بزن اکنون/ که اکنون فصل مرگ است

بزن بر سنگ سخت سینه من / بزن تا آب گردد کینه من

بزن بر مرگزار سینه من / بزن بر شاخه اندیشه من /بزن من تیره ام / پاکم کن از درد

بزن باران/ بزن بر غصه من/بزن بر ریشه اندیشه من/

بزن باران/ بزن ، این قصه آغازی ندارد/بزن ، این غصه پایانی ندارد

منم قصه/ منم غصه/ منم درد

بزن باران/ بزن من بی قرارم / من از نامردمی ها بی غبارم /شرابم خالصم/آبم زلالم

بزن باران/بزن تا گل بروید / بزن تا سنگ هم از عشق گوید

بزن تا از زمین خورشید روید/بزن تا آسمان تفسیر گردد

بزن تا خوابها تعبیر گردد/ بزن تا قصه دلتنگی ما/ رفیع قله تدبیر گردد

بزن باران/ خجالت می کشی باز؟/بزن،اینجا کسی فکر کسی نیست

بزن تا سیلی از ماتم ببارم /بزن تا از غم عشقم ببارم

بزن باران/ بزن دست خودم نیست

بزن باران/ بزن دست دلم نیست

بزن باران / بزن دست تو هم نیست

بزن بارون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:59 PM  توسط (دلنواز)  | 

Free Image Hosting at www.ImageShack.us

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:44 PM  توسط (دلنواز)  | 

با دادن "عیدی"مناسب به همسرانتان خود را به مدت یک سال بیمه بدنه واعصاب کنید..

لیمو نخور ترش کنی:منو فراموش کنی.آدامس بخور بادکنی همش منویادکنی..

زندگی بدون "عشق" مثل شلوار بدون کشه.عشق من کجایی آبروم رفت..

از محبت هدر رفته سخن مگو زیرا محبت چیزی نیست که هدر رود..

بند شلوارتم رفیق ولم کنی آبروتو میبرم ..

"قطعه خداحافظییه "(ای مختصر حقوق که از آتش فراق جانم بسوختی وبه دل دوست دارمت

رفتی اگر چه گفتمت:از پیش من مرو باور مکن که دست زدامن بدارمت .

رفتی به جیب غیر وشدی غایب از نظر ای غایب ازنظر به خدا میسپارمت ).

..کیومرث عباسی سرهنگ بازنشسته شهربانی سابق .که مدتی به سرودن اشعار طنز پرداخته .اسم مستعار ایشان"بچه قصری "میباشد.

به قول یکی از بزرگان سحر خیز اهل تمیز در تهران به دست آوردن شیر پاستوریزه کار حضرت شیر است:

ولی به قول (بچه قصری)این مهم از شیر هم برنیاید زیرا::

اگر اسم شریفت شیر باشد .زبانت نیزچون شمشیر باشد.

اگرنطقت زفیض علم منطق .چواهل نطق پرتاثیر باشد.

ویاچون(شیرعلی قصاب)معروف ..صدایت عینهو آژیر باشد.

اگرخروارها رنج ومشقت ..به پیش همتت یک سیر باشد.

اگرغیراز خودت همشیره ات هم ..به سان همسرت چون شیر باشد

P align=center>اگرنامت رستم در دلیری ..بلند آوازه عالمگیر باشد.

اگر ازپوست ببروپلنگت ..لحاف روی وفرش زیر باشد. به جای هفت گرهفتاد خوانت ..به دست بسته در تسخیر باشد.

چو(بچه قصری)ارآیی به تهران ..همیشه شیشه ات بی شیر باشد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 5:45 PM  توسط (دلنواز)  | 

"نگارم" چرا کردی با نگارت این چنین ....

چرا کردی مرا بی یار و یاور "ای نگارم" مگر از من جفا دیدی

ستم دیدی که با من دل خسته چنین کردی؟

"نگارم" دل به تو دادم تا بمانی بامن ...

"نگارم" بردی از یادت نکردی یادم ..نماندی بامن ای "نگارم"...

"نگارم" یار وغمخوارم .عشق و امیدم. نفسم .جانم.

چرا کردی با نگارت این چنین نبردی اسمی از من ای "نگارم"..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:35 AM  توسط (دلنواز)  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 6:11 PM  توسط (دلنواز)  | 

okvp6d-1-.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:56 PM  توسط (دلنواز)  | 

دلی رانشکن شاید آنجا خانه خدا باشد...

انسانی را

تحقیر نکن شاید او محبوب "خدا" باشد.

کمک کوچکی را دریغ نکن شاید آن کلید بهشت باشد...

گناهی راکوچک مشمار شاید آن لحظه وقت مرگ تو باشد.....

وقت نماز حاضر شو شاید این آخرین دیدار باشد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 12:3 PM  توسط (دلنواز)  | 

jpg.html title="1182252697-1-.jpg" target="_blank">12100690134p1a6tt-1-.jpg="600" width"800" title="1182252697-1-.jpg" alt="1182252697-1-.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 4:34 PM  توسط (دلنواز)  | 

ظلمت شکافت .زهره را دیدیم وبه ستیغ بر آمدیم آذرخشی فرود آمدومارادرنیایش فرودید.

سیاهی رفت

سر به آبی آسمان کردیم ودرخورآسمانها شدیم.گلایه رابه دره ها رها کردیم .

لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .سکوت ما بهم پیوست وما.....ماشدیم.

تنهایی ما تادشت طلا دامن کشید.آفتاب از چهره ما ترسد دریافتیم وخنده زدیم .

نهفتیم وسوختیم.هر چه بهم تر تنهاتر از ستیغ جداشدیم من به خاک آمدم وبنده شدم .

تو به بالا رفتی و"خدا"شدی .نور راپیمودیم دشت طلارا درنوشتیم افسانه راچیدیم وپلاسیده فکندیم.

کنار شن زار آفتابی سایه بار مارا نواخت .درنگی کردیم برلب رودپهناور رمز رویاهاراسربریدیم.

ابری رسیدومادیده فروبستیم.

صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من"

قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده

من در پشت پنجره تنهایی تورا میخوانم وخاطراتت را

خواهم ماند تنها در انتظار تو....

چرا نوشتم در برگ تنهاییم نمی دانم ........

روزی خواهی آمد می دانم ....

خندانم برای ورودت ای عشق

target="_blank">
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 6:27 PM  توسط (دلنواز)  |